تبلیغات
شهر قرآنی

شهر قرآنی
تدبر در قرآن
ذكر امروز
همراه با كلام وحی

طفیل بن عمرو كه شاعر شیرینِ زبان خردمندى بود و در میان قبیله خود، نفوذ كلمه داشت، زمانى وارد مكه گردید.اسلام آوردن مردى مانند طفیل، براى قریش بسیار گران بود، از همین رو سران قریش و بازیگران صحنه سیاست، گرد او را گرفتند و گفتند: این مردى كه كنار كعبه نماز مىگزارد، با آوردن آیین جدید، اتحاد ما را بر هم زده و با سحر بیان خود سنگ تفرقه میان ما افكنده است! مىترسیم میان قبیله شما نیز دو دستگى بیفكند.چه بهتر كه با وى سخن نگویى!طفیل مىگوید: سخنان آنها چنان مرا بیمناك كرد كه از ترس تأثیر سحر بیان او تصمیم گرفتم با او سخن نگویم و سخن او را هم نشنوم.و براى جلوگیرى از نفوذ سحر او هنگام طواف، پنبه در گوشهاى خود كردم تا مبادا زمزمه قرآن و نماز او به گوش من برسد.بامدادان در حالى كه پنبه داخل گوشهاى خود نموده بودم وارد مسجد شدم و هیچ مایل نبودم سخنى از او بشنوم.نمىدانم چطور شد كه یكباره كلام بسیار شیرین و زیبایى به گوشم رسید و بیش از حد، احساس لذت نمودم.با خود گفتم مادر در سوگت نشیند! تو كه یك مردى سخنپرداز و خردمندى، چه مانع دارد سخن این مرد را بشنوى تا هر گاه نیك باشد بپذیرى و اگر زشت باشد آن را رد كنى!  

پس براى اینكه آشكارا با آن حضرت تماس نگیرم مقدارى صبر كردم تا پیامبر راه خانه خود را پیش گرفت و وارد خانه شد.من نیز اجازه خواسته، وارد شدم و ماجراى خود را از آغاز تا پایان بازگو كردم و گفتم قریش درباره شما چنین مىگویند و من در آغاز تصمیم نداشتم با شما ملاقات كنم ولى تلاوت قرآن شما مرا به سویتان جلب كرد.اكنون مىخواهم حقیقت آیین خود را براى من تشریح كنى و اندكى قرآن براى من بخوانى! رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آیین خود را بر او عرضه داشت و مقدارى قرآن خواند.طفیل مىگوید: به خدا سوگند كلامى زیباتر از آن نشنیده و آیین معتدلتر از آن ندیده بودم.به حضرتش عرض كردم: من در میان قبیله خود فردى سرشناس و با نفوذى هستم و براى نشر آیین شما فعالیت مىكنم.ابن هشام گوید: طفیل تا روز حادثه خیبر میان قبیله خود بود به نشر آیین اسلام اشتغال داشت و در همان حادثه با هفتاد، هشتاد خانواده مسلمان به پیامبر(صلى الله علیه وآله) پیوست و در اسلام خود همچنان پایدار بود تا اینكه پس از درگذشت پیامبر به عصر خلفا در جنگ یمامه شربت شهادت نوشید.

منبع: کتاب چهل داستان از عظمت قرآن كریم




طبقه بندی: جلوه هائى از نور قرآن،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 02:38 ب.ظ ]

علامه مجلسى(ره) نقل مىكند كه ابنابىالعوجاء كه یكى از مادیین بود، با سه نفر از همفكران خود قرار گذاشتند كه با قرآن مبارزه نمایند.هر یك متعهد شدند كه بخشى از قرآن را به عهده بگیرند و همانند آنسورههایى بیاورند.

قرار آنها تا یك سال بود.پس از پایان مدت تعیین شده در مكه به گرد هم به طور سرّى جمع شدند و یكى از آنها گفت: من چون به این آیه رسیدم از معارضه بازماندم،«وَقیلَ یا اَرْضُ ابْلَعى مائَكِ وَ یا سَماءُ اَقْلِعى وَ غِیضَ الماءُ.»

«و به زمین گفته شد كه آب را فرو بر، و به آسمان امر شد كه باران را قطع كن، آب بى درنگ خشك شد.»دیگرى گفت: من چون به این آیه رسیدم دست از معارضه برداشتم،«فَلَمّا اسْتَیْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیّاً.»«پس چون برادران یوسف از اجابت خواهش خویش مایوس شدند در خلوت، راز خود به میان آوردند.»در همین حال امام صادق(علیه السلام) آنها را دید و این آیه را تلاوت نمود:«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلاِنْسُ وَالْجِنُّ عَلى اَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هَذا الْقُرْآنِ لایَأْتُونَ بِمِثْلِهِ...»«بگو اگر جن و انس گرد آیند تا مثل این قرآن بیاورند هیچگاه نخواهند آورد...»

منبع: کتاب چهل داستان از عظمت قرآن




طبقه بندی: جلوه هائى از نور قرآن،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 12:57 ب.ظ ]

یكى از نكات مهمّى كه در زندگى ائمه اطهارعلیهم السّلام قابل دقت مى باشد، توجّه آن بزرگان ، به استعدادِ ذاتى افراد بود و آنان سعى مى كردند، نیروها و قواى انسانها را در راه صحیح تربیت كرده و در راستاى اهداف الهى ، شكوفا سازند، به عنوان نمونه به داستانى كه سعد خفاف یكى از اصحاب راستگوى امام سجاد (1) علیه السّلام نقل مى كند، اشاره مى كنیم :
روزى به یكى از اصحاب خاصِّ على علیه السّلام (ابوعمر ذازان فارسى )   برخورد كردم و دیدم كه با صوتى زیبا و لحنى دلربا، قرآن مى خواند. گفتم : ابو عمر! عجب قرائت نیكوئى دارى ! اینگونه قرائت را از كه آموخته اى ؟ وى در حالى كه تبسمى بر لب داشت گفت : من در ایّام جوانى با صدائى شیوا شعر مى خواندم ؛ آقا امیرالمؤ منین علیه السّلام مرا دید و از حُسن صوت من ، تعجب كرد، و فرمود: اى ذازان ! چرا با این صداى زیبا قرآن نمى خوانى ؟
عرضه داشتم : یا امیرالمؤ منین ! من از قرآن بقدر آنچه كه در نماز خوانده مى شود، بیشتر بلد نیستم فرمود: نزدیك من بیا، چون بحضورش شتافتم ، چیزهائى در گوشم خواند كه نفهمیدم ، بعد فرمود: دهانت را بگشا و در آنحال با آب دهان مباركش دهانم را، متبرك گردانید. بخداوند سوگند اى سعد! بعد از آن لحظه ، احساس كردم ، تمام قرآن را با اعراب و حمزه و شرائط دیگر، حفظ كرده و مى دانم و بعد از آن ، در مورد قرآن ، به هیچ كس ‍ محتاج نشده و نیازى به سؤ ال پیدا نكردم
سعد خفاف مى گوید: من این قصه را بر حضرت ابى جعفر امام باقرعلیه السّلام عرضه داشتم ، آن بزرگوار فرمود: ذازان راست گفته است ؛ همانا امیرالمؤ منین علیه السّلام از خداوند تبارك و تعالى ، براى ذازان ، به اسم اعظم درخواستِ عنایت كرده است ، و هر كس با اسم اعظم ، خداوند را بخواند ردّ نمى شود (2)

پی نوشتها:

1- رجال شیخ طوسى
2- ناسخ التواریخ ، ج حضرت امیرالمؤ منین ، ص 733

منبع: کتاب جلوه هائى از نور قرآن در قصه ها و مناظره ها و نكته ها




طبقه بندی: جلوه هائى از نور قرآن،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 12:56 ب.ظ ]

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

دانشنامه قرآنی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
حمایت می كنیم