تبلیغات
شهر قرآنی

شهر قرآنی
تدبر در قرآن
ذكر امروز
همراه با كلام وحی

در احادیثى كه از پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امامان معصوم(علیهم السلام) به ما رسیده است اهمیت فوق العاده اى به این مسأله داده شده گاه از امانت به عنوان یكى از اصول اساسى مشترك در میان همه ادیان آسمانى یاد شده، و گاه به عنوان نشانه اصلى ایمان و گاه به عنوان سبب جلب و جذب رزق و روزى و اعتماد مردم، سلامت دین و دنیا و غنا و بى نیازى یاد شده است كه گلچینى از این روایات را در ذیل از نظر مى گذرانیم:

1ـ در حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خطاب به على(علیه السلام) مى خوانیم كه فرمود: «یا اَبَالْحَسَنِ اَدِّ الاَمانَةَ اِلَى الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ فِى ما قَلَّ وَجَلَّ حَتّى فِى الخَیْطِ وَ الَْمخِیطِ; اى ابوالحسن! امانت را چه مربوط به شخص نیكوكار باشد یا بدكار، چه كم باشد چه زیاد به صاحبش برسان، حتى در نخ و سوزن».(1)

على(علیه السلام) مى گوید این سخن را پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) ساعتى پیش از وفاتش به من فرمود و سه بار آن را تكرار كرد.

2ـ در حدیث دیگرى از پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم كه فرمود: «لا اِیْمانَ لِمَنْ لا اَمانَةَ لَهُ; كسى كه امانت را رعایت نمى كند ایمان ندارد».(2)

3ـ در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَمْ یَبْعَثْ نَبِیّاً اِلاّ بِصِدْقِ الْحِدِیثِ وَ اَداءِ الاَْمانَةِ اِلَى الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ; خداوند هیچ پیامبرى را مبعوث نكرد، مگر این كه راست گویى و اداء امانت نسبت به نیكوكار و بدكار جزء تعلیمات او بود».(3)

این تعبیر نشان مى دهد كه در تمام ادیان آسمانى راستى و امانت جزء مهمترین تعلیمات بوده و از اصول ثابت ادیان الهى شمرده مى شود.

4ـ از همان امام بزرگوار نقل شده كه براى آزمایش ایمان مردم فرمود: «لا تَنْظُرُوا اِلَى طُوْلِ رُكُوعِ الرَّجُلِ وَ سُجُودِهِ، فَاِنَّ ذلِكَ شَئْىٌ اِعْتادَهُ فَلَو تَرَكَهُ اِسْتَوْحَشَ لِذلِكَ وَلكِنْ اُنْظُرُوا اِلى صِدْقِ حَدِیثِهِ وَ اَداءِ اَمانَتِهِ; نگاه به ركوع و سجود طولانى افراد نكنید (و تنها آن را نشانه دیانت آنها ندانید) چرا كه این چیزى است كه ممكن است به آن عادت كرده باشد، و هرگاه آن را ترك كند، نگران مى شود ولى نگاه به راست گویى و امانت آنها كنید».(4)

5ـ شبیه همین معنى با تعبیر تكان دهنده ترى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل شده است كه فرمود: «لاتَنْظُرُوا اِلَى كَثْرَةِ صَلاتِهِمْ وَ صَوْمِهِمْ وَ كَثْرَةِ الْحَجِّ وَ الْمَعْرُوفِ وَ طَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّیْلِ وَلكِنْ اُنْظُرُوا اِلى صِدقِ الْحِدِیثِ وَ اَداءِ الاَْمانَةِ; نگاه به فزونى نماز و روزه آنها و كثرت حج و نیكوكارى آنها و سر و صدایشان در شب (هنگام راز و نیاز با خدا) نكنید، بلكه نگاه به راست گویى و امانت آنها كنید».(5)

هدف از این تعبیر این نیست كه نماز و روزه و حج و انفاق، سبك شمرده شود، بلكه هدف آن است كه این ها تنها نشانه دین دارى افراد معرفى نگردد، بلكه به دو ركن اساسى دین یعنى راستى و امانت بیشتر توجه شود.

6ـ امام سجاد(علیه السلام) در این زمینه تعبیر عجیبى دارد; به شیعیانش مى فرمود: «عَلَیْكُمْ بِاداءِ الاَْمانَةِ فَوالَّذِى بَعَثَ مُحَمّداً(صلى الله علیه وآله) بِالحَقِّ نَبِیّاً لَوْ اَنَّ قاتِلَ اَبِىَ الْحُسَیْنِ ابْنِ عَلِىٌّ(علیهما السلام) اَئْتَمَنَنِى عَلَى السَّیْفِ الَّذِى قَتَلَهُ بِهِ لاََدَّیْتُهُ اِلَیْه; به شما باد به ادا امانت، سوگند به آن كس كه محمد(صلى الله علیه وآله) را به حق پیامبر خویش قرار داد، اگر قاتل پدرم حسین(علیه السلام)شمشیرى را كه با آن پدرم را شهید كرد نزد من امانت مى سپرد (و من امانت او را قبول مى كردم) در امانتش خیانت نمى نمودم».(6)

وبلاگ شهر قرآنی - Www.QoranCity.MihanBlog.Com

7ـ شبیه همین معنى ـ به تعبیر دیگرى ـ از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است كه فرمود: «اِنَّ ضارِبَ عَلِىٌّ بِالسَّیْفِ وَ قاتِلَه لَوْ اِئْتَمَنَنِى وَ اسْتَنْصَحَنِى وَ اسْتَشارَنِى، ثُمَّ قَبِلتُ ذلِكَ مِنْهُ، لاَدَّیْتُ اِلَیْهِ الاَْمانَةَ; آن كس على(علیه السلام) را با شمشیر زد و شهید كرد، هرگاه امانتى نزد من بگذارد یا نصیحتى بخواهد یا مشورتى كند، و من از او بپذیرم، حق امانت را بجا مى آورم». (در نصیحت و مشورت و هم در امانت هاى عادى).(7)

8ـ از حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) نقل شده به خوبى استفاده مى شود كه حتى مقامات عظیم پیشوایان بزرگ همچون على(علیه السلام) در سایه صدق الحدیث و اداءالامانة بود، امام به یكى از یارانش به نام «عبدالله بن ابى یعفور» فرمود: «اُنْظُرْ ما بَلَغَ بِهِ عَلِىٌ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله) فَالْزَمْهُ; نگان كن ببین على(علیه السلام) كه در سایه چه چیزى آن همه مقام نزد پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) پیدا كرد، آن را بشناس و رها مكن. سپس افزود: «فَاِنَّ عَلِیّاً(علیه السلام)اِنَّما بَلَغَ ما بَلَغَ بِهِ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَ اَداءِ الاَْمانَةِ; زیرا على(علیه السلام) به آن همه مقامات در نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله) رسید به خاطر راست گویى و اداى امانت بود».(8)

9ـ در حدیث دیگرى در مورد آثار مهم دنیوى امانت و خیانت از على(علیه السلام)مى خوانیم «اَلاَْمانَةُ تَجُرُّ الرِّزْقَ وَ الْخِیانَةُ تَجُرَّ الْفَقْرَ; امانت رزق و روزى مى آورد، و خیانت مایه فقر است».(9)

10ـ در حدیث كوتاه و بسیار پر معنى از همان بزرگوار مى خوانیم: «رَأْسُ الاِْسْلامِ اَلاَْمانَةُ; رأس (ریشه و اساس و سرچشمه) اسلام امانت است».(10)

11ـ شبیه همین معنى با كمى تفاوت از لقمان حكیم نقل شده فرمود: «یا بُنَّىَّ اَدِّ الاَْمانَةَ تَسْلُمُ لَكَ دُنْیاكَ وَ آخِرَتُكَ وَكُنْ اَمِیناً تَكُنْ غَنِیّاً; پسرم! امانت را ادا كن تا دنیا و آخرت تو سالم باشد، و امین باش تا غنى شوى».(11)

12ـ این بحث را با حدیث ناب دیگرى از رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) پایان مى دهیم فرمود: «لاتَزالُ اُمَّتِى بِخَیْر ما تَحابُّوا وَ تَهادُّوا وَ اَدَّوُا الاَْمانَةَ وَ اِجْتَنِبُوا الْحَرامَ وَ وَقَّرُوا الضَّیْفَ وَ اَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ فَاِذا لَمْ یَفْعَلُوا ذلِكَ اِبْتَلَوا بِالْقَحطِ وَ السِّنِیْنِ; امت من همواره در مسیر خیر و سعادتند مادام كه با یكدیگر محبت كنند و به یكدیگر اعتماد كنند، و امانت را به صاحبان آن بپردازند و از حرام پرهیز كنند، مهمان را گرامى دارند، نماز را بر پا كنند، و زكات را بپردازند، و هنگامى كه چنین نكردند به قحطى و خشكسالى گرفتار مى شوند».(12) 

این روایات كه تنها گلچینى از روایات مربوط به امانت در منابع اسلامى است، به خوبى نشان مى دهد كه امانت چه جایگاهى در میان تعلیمات اسلامى دارد، و خیانت تا چه حد زیانبار، ویران گر و مایه بدبختى و دورى از خدا است. هر یك از روایات بالا به یكى از ابعاد آثار سازنده امانت و ابعاد ویران گر خیانت اشاره مى كند كه تأمل و دقت در آنها چیزهاى بسیار به انسان مى آموزد.

پی نوشتها:

1. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 273.
1. همان.
2. اصول كافى، جلد 2، صفحه 104.
3. همان، صفحه 105، حدیث 13.
4. بحارالانوار، جلد 72، صفحه 114، حدیث 5.
1. همان مدرك، حدیث 3.
2. مجموعه ورّام، جلد 1، صفحه 20.
3. اصول كافى، جلد 2، صفحه 104، حدیث 5.
4. بحار، جلد 78، صفحه 60.
5. شرح غررالحكم، جلد 4، صفحه 47.

منبع: كتاب اخلاق در قرآن جلد سوم




طبقه بندی: اخلاق قرآنی،
[ پنجشنبه 19 مهر 1397 ] [ 01:01 ب.ظ ]

رابطه زندگى مادّى با مسائل اخلاقى در روایات اسلامى بازتاب گسترده اى دارد كه حاكى از تأثیر عمیق صفات اخلاقى در زندگى فردى و اجتماعى انسانها است كه در این پست به قسمتى از این احادیث پرمعنى اشاره مى كنیم:

1 ـ در حدیثى از امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى خوانیم: «فى سِعَةِ الاَْخْلاقِ كُنُوزُ الاَْرْزاقِ; گنجهاى روزیها، در اخلاق خوب و گسترده، نهفته شده است!»(1)

2 ـ در حدیث دیگر از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «حُسْنُ الْخُلْقِ یَزیدُ فِى الرِّزْقِ;

حسن خلق، روزى را زیاد مى كند!»(2)

3 ـ در حدیث دیگرى از على(علیه السلام) درباره تأثیر حسن اخلاق در جلب و جذب مردم به استحكام رابطه دوستى در میان آنها چنین آمده است:

«مَنْ حَسُنَ خُلْقُهُ كَثُرَ مُحِبُّوهُ وَآنَسَتِ النُّفُوسُ بِهِ; كسى كه اخلاقش نیكو باشد، دوستانش فراوان مى شوند و مردم به او انس مى گیرند.»(3)

4 ـ باز در حدیث دیگرى از امام ششم، امام صادق(علیه السلام) این معنى با صراحت بیشترى آمده، مى فرماید:

«اِنَّ الْبِرَّ وَحُسْنَ الْخُلْقِ یَعْمُرانِ الدِّیارِ وَیَزیدانِ فِى الاَْعْمارِ; نیكوكارى و حسن اخلاق، خانه ها (و شهرها) را آباد و عمرها را زیاد مى كند!»(4)

شك نیست كه عمران و آبادى در سایه اتّحاد و صمیمیّت و همكارى در میان قشرهاى جامعه به وجود مى آید، و آنچه باعث تحكیم این امور شود، از عوامل مهمّ عمران و آبادى خواهد بود.

طول عمر نیز مولود آرامش فكر و آسودگى خیال و جلوگیرى از فقر و همكارى و همبستگى اجتماعى است و این امور در سایه اخلاق به دست مى آید.

5 ـ در همین رابطه، در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) آمده است كه فرمود: «حُسْنُ الْخُلْقِ یُثْبِتُ الْمَوَدَّةَ; اخلاق خوب پیوند محبّت و دوستى را محكم مى كند.»(5)

و نیز در احادیث متعدّدى درباره تأثیر سوء خلق در ایجاد نفرت اجتماعى و پراكندگى مردم، و تنگى معیشت و سلب آرامش و آسایش مطالب فراوانى آمده است; از جمله:

6 ـ در حدیثى از على(علیه السلام) مى خوانیم: «مَنْ ساءَ خُلْقُهُ ضاقَ رِزْقُهُ; كسى كه اخلاقش بد باشد، روزى او تنگ مى شود!»(6)

7 ـ و نیز از همان حضرت آمده است كه فرمود: «مَنْ ساءَ خُلْقُهُ اَعْوَزَهُ الصَّدیْقُ

وَالَرَّفیْقُ; كسى كه بد اخلاق باشد دوستان و رفیقان او پراكنده مى شوند و او را رها مى كنند»(7)

8 ـ باز از همان حضرت آمده است: «سُوْءُ الْخُلْقِ نَكِدُ الْعَیْشِ وَعَذابُ النَّفْسِ; اخلاق بد موجب سختى و تنگى زندگى و ناراحتى روح و وجدان مى شود.»(8)

9 ـ از امیرمؤمنان على(علیه السلام) پرسیدند: «مَنْ اَدْوَمُ النّاسِ غَمّاً; چه كسى غم و اندوهش از همه بیشتر است؟» قال(علیه السلام): «اَسْوَئُهُمْ خُلْقاً! فرمود: كسى كه از همه اخلاقش بدتر است!»(9)

10 ـ و بالاخره در حدیثى مى خوانیم كه لقمان حكیم به فرزندش چنین نصیحت مى كرد: «اِیّاكَ وَالضَّجْرَ وَسُوْءَ الْخُلْقِ وَقِلَّةَ الصَّبْرِ فَلایَسْتَقیمُ عَلى هذِهِ الْخِصالِ صاحِبٌ; از بى حوصلگى و سوء خلق و كم صبرى بپرهیز كه با داشتن این صفات بد، دوستى براى تو باقى نمى ماند!»(10)

پی نوشتها:

1. بحار، ج 75، ص 53.
2. بحار، ج 68، ص 396.
3. غررالحكم.
4. بحار، ج 68، ص 395.
5. بحار، ج 74، ص 148.
6. غررالحكم.
7. غررالحكم.
8. غررالحكم.
9. مستدرك الوسائل، ج 2، ص 338 (چاپ قدیم).
10. بحار، ج 10، ص 419.

منبع: كتاب اخلاق در قرآن




طبقه بندی: اخلاق قرآنی،
[ شنبه 16 خرداد 1394 ] [ 08:37 ق.ظ ]

می خواهیم پاسخ سوال بالا را با استفاده از آیات قرآن و روایات بیان کنیم.

سرنوشت علم اخلاق و تمام بحثهاى اخلاقى و تربیتى به این مسأله بستگى دارد، زیرا اگر اخلاق قابل تغییر نباشد نه تنها علم اخلاق بیهوده خواهد بود، بلكه تمام برنامه هاى تربیتى انبیا و كتابهاى آسمانى لغو خواهد شد; تعزیرات و تمام مجازاتهاى بازدارنده نیز بى معنى خواهد بود.

بنابراین، وجود آنهمه برنامه هاى اخلاقى و تربیتى در تعالیم انبیاء و كتب آسمانى و نیز وجود برنامه هاى تربیتى در تمام جهان بشریّت، و همچنین مجازاتهاى بازدارنده در همه مكاتب جزائى، بهترین دلیل بر این است كه قابلیّت تغییر اخلاق، و روشهاى اخلاقى، نه تنها از سوى تمام پیامبران كه از سوى همه عقلاى جهان پذیرفته شده است.

امّا با این همه، عجیب است كه فلاسفه و علماى اخلاق بحثهاى فراوانى درباره این كه «آیا اخلاق قابل تغییر است یا نه؟» مطرح كرده اند!
 

بعضى مى گویند: اخلاق قابل تغییر نیست! و آنها كه بدگوهرند و طینتى ناپاك دارند عوض نمى شوند، و به فرض كه تغییر یابند، سطحى و ناپایدار است و بزودى به حال اوّل باز مى گردند!

آنها براى خود دلائلى دارند از جمله این كه ساختمان جسم و جان رابطه نزدیكى با اخلاق دارد، و در واقع اخلاق هر كس تابع چگونگى آفرینش روح و جسم اوست، و چون روح و جسم آدمى عوض نمى شود، اخلاق او نیز قابل تغییر نیست.

جمعى از شعرا كه پیرو این طرز تفكّر بوده اند نیز در اشعار خود بطور گسترده به این مطلب اشاره كرده اند (هر چند ممكن است اشعار آنها را بر نوعى مبالغه در این امر حمل كرد).

نمونه اى از اشعار شعراى معروف را در این زمینه در ذیل مى خوانید:

پرتو نیكان نگیرد هر كه بنیادش بد است تربیت نااهل را چون گردكان بر گنبد است

شمشیر نیك زآهن بد چون كند كسى؟ ناكس به تربیت نشود اى حكیم كس!

باران كه در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره زار خس!

* * *

برسیه دل چه سود خواندن وعظ نرود میخ آهنین در سنگ

آهنى را كه موریانه بخورد نتوان برد از آن به صیقل زنگ!

* * *

چون بود اصل گوهرى قابل تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نكو نداند كرد آهنى را كه بدگهر باشد

سگ به دریاى هفتگانه مشوى كه چو تر شد پلیدتر باشد!

خر عیسى گرش به مكّه برند چون بیاید هنوز خر باشد!

* * *

دلیل دیگرى كه براى این امر ذكر كرده اند این است كه دگرگون شدن اخلاق به واسطه عوامل خارجى، از قبیل تأدیب و نصیحت و اندرز است، و هنگامى كه این عوامل زایل گردد، انسان به اخلاق اصلى خود باز خواهد گشت، درست مانند سردى آب كه به وسیله عوامل حرارت زا از بین مى رود و هنگامى كه آن عوامل از بین برود، حرارت را پس داده، به حال اوّل باز مى گردد!

این طرز فكر و این گونه استدلالات همه مایه تأسّف و سبب انحطاط جوامع بشرى است!

طرفداران «قابلیّت تغییر» در امور اخلاقى، از دو دلیل فوق چنین پاسخ مى گویند:

1 ـ ارتباط اخلاق با ساختمان روح و جسم انسان قابل انكار نیست، ولى این ارتباط به اصطلاح در حدّ «مقتضى» است نه «علّت تامّه»، یعنى مى تواند زمینه ساز باشد نه این كه الزاماً و اجباراً تأثیر قطعى بگذارد، همان گونه كه بسیارى از افرادى كه از پدران و مادران مبتلا به پاره اى از بیماریها متولّد مى شوند زمینه آلودگى به آن بیماریها را دارند، ولى با این حال مى توان با پیشگیریهاى مخصوص جلو تأثیر عامل وراثت را گرفت.

افراد ضعیف البنیه از نظر جسمانى با استفاده از بهداشت و ورزش، افراد نیرومندى مى شوند و بعكس، افراد قوىّ البنیه بر اثر ترك این دو، ضعیف و ناتوان خواهند شد.

افزون براین، روح و جسم انسان نیز قابل تغییر است تا چه رسد به اخلاق زاییده ازآن!

مى دانیم تمام «حیوانات اهلى امروز» یك روز در زمره حیوانات وحشى بودند، انسان آنها را گرفت و رام كرد، و به صورت حیوانات اهلى در آورد; بسیارى از گیاهان و درختان میوه نیز چنین بوده اند. جایى كه با تربیت بتوان خلق و خوى یك حیوان و ویژگیهاى یك گیاه یا درخت را تغییر داد چگونه نمى توان اخلاق انسان را به فرض كه اخلاق ذاتى باشد تغییر داد؟

هم اكنون نیز بسیارى از حیوانات را براى كارهایى كه بر خلاف طبیعت آنها است تربیت مى كنند و آنها این كارها را بخوبى انجام مى دهند.

2 ـ از آنچه در بالا گفته شد پاسخ استدلال دیگر آنان نیز روشن مى شود زیرا گاه عوامل بیرونى آنقدر تأثیر قوى دارد كه ویژگیهاى ذاتى را بكلّى دگرگون مى سازد، و حتّى ویژگیهاى جدید به وراثت به نسلهاى آینده نیز مى رسد همان گونه كه در حیوانات اهلى مثال زده شد.

تاریخ، انسانهاى بسیارى را نشان مى دهد كه بر اثر تربیت بكلّى خلق و خوى خود را تغییر دادند، و به اصطلاح یكصد و هشتاد درجه چرخش كردند، افرادى كه یك روز مثلا در صف دزدان قهّار جاى داشتند به زاهدان و عابدان مشهورى مبدّل گشتند.

توجّه به طرز به وجود آمدن یك ملكه اخلاقى به ما این قدرت را مى دهد كه راه از میان بردن آن را نیز پیدا كنیم; مسأله چنین است كه هر عمل خوب یا بد اثر موافق خود را در روح انسان باقى مى گذارد، و روح را تدریجاً به سوى خود جلب مى كند، تكرار این عمل آن اثر را بیشتر و قویتر مى سازد، و كم كم كیفیّتى به نام «عادت» حاصل مى شود، و هر گاه عادت استمرار یابد به صورت «ملكه» در مى آید.

بنابراین، همان گونه كه عادات و ملكات اخلاقى زشت در سایه تكرار عمل تشكیل مى گردد، از همین طریق قابل زوال است; البتّه، اثر تلقین، تفكّر، تعلیمات صحیح و محیط سالم در فراهم كردن زمینه هاى روحى براى پذیرش و تشكیل ملكات خوب را نمى توان نادیده گرفت.

در اینجا قول سومى نیز وجود دارد و آن این كه بعضى از صفات اخلاقى قابل تغییر است، و بعضى غیر قابل تغییر، آن صفاتى كه طبیعى و فطرى است، قابل تغییر نمى باشد، ولى آن صفاتى كه عوامل خارجى دارد قابل تغییر است.(1)

این قول نیز فاقد هرگونه دلیل است، زیرا این تفصیل و تفاوت گذارى، بین صفات فرع، بر قبول اخلاق طبیعى و فطرى است، در حالى كه چنین چیزى ثابت نیست; و به فرض كه چنین باشد چه كسى مى تواند ادّعا كند كه صفات فطرى قابل تغییر نیست؟ مگر حیوانات وحشى را نمى توان اهلى كرد؟ مگر تعلیم و تربیت نمى تواند آنقدر ریشه دار شود كه اعماق وجود انسان را دگرگون سازد؟

آیات و روایات دلیل بر قابلیّت تغییر اخلاق است

آنچه را در بالا گفتیم از نظر دلائل عقلى و تاریخى بود، هنگامى كه به دلائل نقلى یعنى آنچه از مبدأ وحى و سخنان معصومین(علیهم السلام) به دست آمده مراجعه كنیم مسأله از این هم روشنتر است; زیرا:

1 ـ نفس مسأله بعثت انبیا و ارسال رسل و انزال كتب آسمانى و بطور كلّى مأموریّتى كه آنها براى هدایت و تربیت همه انسانها داشتند، محكمترین دلیل بر امكان تربیت و پرورش فضائل اخلاقى در تمام افراد بشر است.

آیاتى مانند: هُوَ الَّذى بَعَثَ فِى الاُْمِّیِینَ رَسُولا مِنْهُم یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَیُزَكِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَاِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلال مُبِیْن    (سوره جمعه، آیه 2)(2) و آیات مشابه آن بخوبى نشان مى دهد كه هدف از مأموریّت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) هدایت و تربیت و تعلیم و تزكیه همه كسانى بود كه در «ضَلال مُبِیْن» و گمراهى آشكار بودند.

2 ـ تمام آیاتى كه خطاب به همه انسانها به عنوان «یا بَنى آدَمَ» و «یااَیُّها النّاسُ» و «یا  اَیُّها الاِْنْسانُ»، و «یا عِبادى» مى باشد و مشتمل بر اوامر و نواهى و مسائل مربوط به تهذیب نفوس و كسب فضائل اخلاقى است، بهترین دلیل بر امكان تغییر «اخلاق رذیله» و اصلاح صفات ناپسند است، در غیر این صورت، عمومیّت این خطابها لغو و بیهوده خواهد بود.

ممكن است گفته شود: این آیات غالباً مشتمل بر احكام است، و احكام مربوط به جنبه هاى عملى است، در حالى كه اخلاق ناظر به صفات درونى است.

ولى نباید فراموش كرد كه «اخلاق» و «عمل» لازم و ملزوم یكدیگر و به منزله علّت و معلولند، و در یكدیگر تأثیر متقابل دارند; هر اخلاق خوبى سرچشمه اعمال خوب است، همان گونه كه اخلاق رذیله، اعمال زشت را به دنبال دارد; و در مقابل، اعمال نیك و بد نیز اگر تكرار شود تدریجاً تبدیل به خلق و خوى خوب و بد مى شود.

3 ـ اعتقاد به عدم امكان تغییر اخلاق سر از اعتقاد به جبر در مى آورد; زیرا مفهومش این است كه صاحبان اخلاق بد و خوب قادر به تغییر آن نیستند و چون اعمال آنها بازتاب اخلاق آنها است، پس در انجام كار خوب یا بد مجبورند، و در عین حال مكلّف به انجام خوبیها و ترك بدیها هستند; این عین جبر است، و تمام مفاسدى را كه مذهب جبر دارد بر آن مترتّب مى شود(3).

4 ـ آیاتى كه با صراحت تشویق به تهذیب اخلاق مى كند و از رذایل اخلاقى بر حذر مى دارد نیز دلیل محكمى است بر امكان تغییر صفات اخلاقى، مانند «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّیها وَقَدْ خابَ مَنْ دَسّیها; هر كس نفس خود را تزكیه كند رستگار شده، و آن كس كه نفس خویش را با معصیت و گناه آلوده سازد نومید و محروم گشته است.»    (سوره شمس ـ آیه 9 و 10).

تعبیر به «دسّیها» از ماده «دسّ» و «دسیسه» در اصل به معنى آمیختن شىء ناپسندى با چیز دیگر است; مثل این كه گفته مى شود: «دسّ الحنطة بالتراب; گندم را با خاك مخلوط كرده»، این تعبیر نشان مى دهد كه طبیعت انسان بر پاكى و تقوا است و آلودگیها و رذائل اخلاقى از خارج بر انسان نفوذ مى كند و هر دو قابل تغییر و تبدیل است.

در آیه 34 سوره فصّلت مى خوانیم: «اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ فَاِذاَ الَّذى بَیْنَكَ وَبَیْنَهُ عَداوَةٌ كَاَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِیْمٌ; بدى را با نیكى دفع كن ناگهان (خواهى دید) همان كسى كه میان تو و او دشمن است گویى دوست گرم و صمیمى (و قدیمى تو) است!»

این آیه بخوبى نشان مى دهد كه عداوت و دشمنیهاى عمیق كه در خلق و خوى انسان ریشه دوانده باشد، با محبّت و رفتار شایسته ممكن است تبدیل به دوستیهاى داغ و ریشه دار شود; اگر اخلاق، قابل تغییر نبود، این امر امكان نداشت.

در روایات اسلامى نیز تعبیرات روشنى در این زمینه دیده مى شود مانند احادیث زیر:

1 ـ حدیث معروف اِنّى بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الاَْخْلاقِ(4)، دلیل واضحى بر امكان تغییر صفات اخلاقى است.

2 ـ روایات فراوانى كه تشویق به حسن خلق مى كند، مانند: حدیث نبوى: «لَوْ یَعْلَمُ الْعَبْدُ ما فى حُسْنِ الْخُلْقِ لَعَلِمَ اَنَّهُ یَحْتاجُ اَنْ یَكُونَ لَهُ خُلْقٌ حَسَنٌ; اگر بندگان مى دانستند كه حسن خلق چه منافعى دارد، یقین پیدا مى كردند كه محتاج به اخلاق نیكند!»(5)، نشانه دیگر است.

3 ـ در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم: «اَلْخُلْقُ الْحَسَنُ نِصْفُ الدِّینِ; اخلاق خوب، نیمى از دین است.»(6)

4 ـ و در حدیثى از امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى خوانیم: «اَلْخُلْقُ الْمَحْمُودُ مِنْ ثِمارِ الْعَقْلِ، اَلْخُلْقُ الْمَذْمُوْمُ مِنْ ثِمارِ الْجَهْلِ; اخلاق خوب از میوه هاى عقل و آگاهى است و اخلاق بد از ثمرات جهل و نادانى است.»(7)

و از آنجا كه «علم» و «جهل» قابل تغییر است، اخلاق هم به تبع آن قابل تغییر مى باشد.

5 ـ در حدیث دیگرى از پیامبراكرم(صلى الله علیه وآله) آمده است: «اِنَّ الْعَبْدَ لَیَبْلُغُ بِحُسْنِ خُلْقِهِ عَظیمَ دَرَجاتِ الاْخِرَةِ وَشَرَفَ الْمَنازِلِ وَاِنَّهُ لَضَعیفُ الْعِبادَةِ; بنده خدا به وسیله حسن اخلاق به درجات عالى آخرت و بهترین مقامات مى رسد، در حالى كه ممكن است از نظر عبادت ضعیف باشد!»(8)

در این حدیث اوّلاً مقایسه حسن اخلاق به عبادت، و ثانیاً ذكر درجات بالاى اخروى كه حتماً مربوط به اعمال اختیارى است، و ثالثاً تشویق به تحصیل حسن خلق، همگى نشان مى دهد كه اخلاق یك امر اكتسابى است، نه اجبارى و الزامى و خارج از اختیار! (دقّت كنید)

این گونه روایات و تعبیرات گویا و پرمعنى در كلمات معصومین(علیهم السلام) زیاد دیده مى شود(9) و همه آنها نشان مى دهد كه صفات اخلاقى قابل تغییر است، و گرنه این تعبیرات و تشویقها لغو و بیهوده بود.

6 ـ در حدیث دیگرى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم كه به یكى از یارانش به نام «جریر بن عبداللّه» فرمود: «اِنَّكَ امْرُءٌ قَدْ اَحْسَنَ اللّهُ خَلْقَكَ فَاَحْسِنْ خُلْقَكَ; خداوند به تو چهره زیبا داده، اخلاق خود را نیز زیبا كن!»(10)

كوتاه سخن این كه: كتب روایى ما پُر از روایاتى است كه همگى دلالت بر امكان تغییر اخلاق آدمى دارد.(11)

این بحث را با حدیثى از امیر مؤمنان على(علیه السلام) كه تشویق به فضائل اخلاقى مى كند

پایان مى دهیم، فرمود: «اَلْكَرَمُ حُسْنُ السَّجـِیَّةِ وَ اجْتِـنابُ الدَّنِـیَّةِ; ارزش و كیفیّت انسان به اخلاق پسندیده و اجتناب و دورى از اخلاق پست است!»(12)

دلائل طرفداران عدم تغییر اخلاق

در برابر دلائل بالا بعضى به روایاتى تمسّك جسته اند كه در نظر بد وى از آنها چنین بر مى آید كه اخلاق قابل تغییر نیست، از جمله:

1 ـ در حدیث معروفى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده است كه فرمود:

«اَلنّاسُ مَعادِنٌ كَمَعادِنِ الذَّهَـبِ وَالْفِضَّـةِ، خِیـارُهُمْ فِى الْجاهِلِیِّـةِ خِیـارُهُـمْ فـِی الاِْسْـلامِ; مردم همچون معدنهاى طلا و نقره اند، بهترین آنها در زمان جاهلیّت بهترین آنها در اسلامند.»

2 ـ در حدیث دیگرى از همان حضرت(صلى الله علیه وآله) آمده است: «اِذا سَمِعْتُمْ اَنَّ جَبَلا زالَ عَنْ مَكانِهِ فَصَدِّ قُوهُ، وَ اِذا سَمِعْتُمْ بِرَجُل زالَ عَنْ خُلْقِهِ فَلا تُصَدِّ قُوهُ! فَاِنَّهُ سَیَعُودُ اِلى ما جُبِلَ عَلَیْهِ! هر گاه بشنوید كوهى از جایش حركت كرده، تصدیق كنید، امّا اگر بشنوید كسى اخلاقش را رها نموده تصدیق نكنید! چرا كه بزودى به همان فطرت خویش باز مى گردد!»(13)

پاسخ

تفسیر این گونه روایات به قرینه دلائل روشن سابق و روایاتى كه صراحت در امكان تغییر اخلاق دارد، چندان مشكل نیست.

زیرا این نكته قابل قبول است كه روحیّات مردم ذاتاً متفاوت است، بعضى همچون معدن طلا هستند و بعضى نقره، ولى اینها دلیل بر این نمى شود كه این روحیّات قابل تغییر نباشند; و به تعبیر دیگر، این گونه صفات روحى در حدّ مقتضى است نه علّت تامّه، لذا با تجربه دیده ایم كه این افراد بر اثر تعلیم و تربیت بكلّى عوض مى شوند.

اضافه بر این، اگر ما بخواهیم مطابق این حدیث حكم كنیم باید بگوییم كه همه مردم داراى اخلاق نیكند، بعضى خوبند و بعضى خوبتر، (همانند نقره و طلا)، بنابر  این، جایى براى اخلاق رذیله طبیعى وجود نخواهد داشت. (دقّت كنید)

در مورد حدیث دوم نیز مسأله جنبه مقتضى دارد نه علّت تامّه، و یا به تعبیر دیگر ناظر به غالب مردم است نه همه مردم; وگرنه مضمون حدیث، مخالف صریح تواریخى است كه در دست است و نشان مى دهد افرادى اخلاق خود را تغییر داده اند، و تا پایان عمر بر همان روش باقى ماندند.

همچنین مخالف تجربیّات روزمرّه ما است كه بسیارى از افراد فاسد را مى بینیم به وسیله تعلیم و تربیت راه زندگى خود را عوض مى كنند و تا آخر نیز بر روش جدید مى مانند.

كوتاه سخن این كه: در عین قبول تفاوت روحیّات و سجایاى اخلاقى مردم با یكدیگر، هیچ كس مجبور نیست كه بر اخلاق بد باقى بماند، یا بر اخلاق خوب; صاحبان سجیّه نیك ممكن است بر اثر هواپرستى در منجلاب اخلاق سوء سقوط كنند و صاحبان سجایاى زشت، ممكن است زیر نظر استاد مربّى و در سایه خودسازى به بالاترین مراحل كمال عروج نمایند!

این نكته نیز گفتنى است كه بعضى از افراد فاسد و مفسد، براى این كه اعمال خود را توجیه كنند، به این گونه منطقها روى مى آورند كه خدا ما را چنین آفریده، اگر مى خواست، مى توانست ما را با اخلاق دیگرى بیافریند!

به هر حال، روى آوردن به مكتب طرفداران عدم قابلیّت تغییر اخلاق نتیجه اى جز سقوط در دامان اعتقاد به جبر، و انكار مكتب انبیا و بیهوده شمردن تلاش علماى اخلاق و روانكاوان و سرانجام فساد جوامع بشرى نخواهد داشت.

پی نوشتها:

1- محقّق نراقى در جامع السّعادات این نظریه را برگزیده است (جامع السّعادات جلد 1، ص 24)

12- آیه 164 آل عمران نیز همین مضمون را در بردارد

2. به اصول كافى، جلد 1، ص 155و كشف المراد،بحث قضا و قدر درباره مفاسد مذهب جبر مراجعه شود

3- سفینة البحار، (مادّه خلق)

4- بحار، جلد 10، ص 369

5- بحار، ج 71، ص 385

6- غررالحكم، 1280 ـ 1281

7- محجّة البیضاء، ج 5، ص 93

8- مرحوم كلینى در جلد دوم اصول كافى، در باب حسن الخلق(ص 99) هیجده روایت در این زمینه نقل كرده است

9- سفینة البحار، مادّه خلق

10- به جلد دوم اصول كافى و روضه كافى، و جلد سوم میزان الحكمة و جلد اوّل سفینة البحار، در ابواب مناسب مراجعه فرمایید

11- غرر الحكم

12- جامع السّعاده، جلد اوّل، صفحه 24

منبع: کتاب اخلاق در قرآن




طبقه بندی: اخلاق قرآنی،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 03:28 ب.ظ ]

در مورد رابطه «اخلاق» و «عرفان» و اخلاق و «سیر و سلوك الى اللّه» نیز مى توان گفت: «عرفان» بیشتر به معارف الهى مى نگرد، آن هم نه از طریق علم و استدلال، بلكه از طریق شهود باطنى و درونى، یعنى قلب انسان آنچنان نورانى و صاف گردد و دیده حقیقت بین او گشوده شود و حجابها بر طرف گردد كه با چشم دل ذات پاك خدا و اسماء و صفات او را ببیند و به او عشق ورزد.

بدیهى است علم اخلاق چون مى تواند به برطرف شدن رذائل اخلاقى كه حجابهایى است در برابر چشم دل، كمك كند; یكى از پایه هاى عرفان الهى و مقدّمات آن خواهد بود.

و امّا «سیر و سلوك الى اللّه» كه هدف نهایى آن، رسیدن به «معرفة اللّه» و قرب جوار او است، آن هم در حقیقت مجموعه اى از «عرفان» و «اخلاق» است. سیر و سلوك درونى، نوعى عرفان است كه انسان را روز به روز به ذات پاك او نزدیكتر مى كند، حجابها را كنار مى زند، و راه را براى وصول به حق هموار مى سازد; و سیر و سلوك برونى همان اخلاق است، منتها اخلاقى كه هدفش را تهذیب نفوس تشكیل مى دهد نه فقط بهتر زیستن از نظر مادّى.

منبع: کتاب اخلاق در قرآن

 




طبقه بندی: اخلاق قرآنی،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 03:15 ب.ظ ]

فلسفه در یك مفهوم كلّى به معنى آگاهى بر تمام جهان هستى است به مقدار توان انسانى; و به همین دلیل، تمام علوم مى تواند در این مفهوم كلّى و جامع داخل باشد; و روى همین جهت، در اعصار گذشته كه علوم محدود و معدود بود، علم فلسفه از همه آنها بحث مى كرد، و فیلسوف كسى بود كه در رشته هاى مختلف علمى آگاهى داشت.
 

در آن روزها فلسفه را به دو شاخه تقسیم مى كردند:

الف ـ امورى كه از قدرت و اختیار انسان بیرون است كه شامل تمام جهان هستى بجز افعال انسان، مى شود.

ب ـ امورى كه در اختیار انسان و تحت قدرت او قرار دارد; یعنى، افعال انسان.

بخش اوّل را حكمت نظرى مى نامیدند،و آن را به سه شاخه تقسیم مى كردند.

1 ـ فلسفه اولى یا حكمت الهى كه درباره احكام كلّى وجود و موجود و مبدأ و معاد صحبت مى كرد.

2 ـ طبیعیّات كه آن هم رشته هاى فراوانى داشت.

3 ـ ریاضیّات كه آن هم شاخه هاى متعدّدى را در بر مى گرفت.

امّا قسمتى كه مربوط به افعال انسان است، آن را حكمت عملى مى دانستند و آن نیز به سه شاخه تقسیم مى شد.

1 ـ اخلاق و افعالى كه مایه سعادت یا بدبختى انسان مى شود و همچنین ریشه هاى آن در درون نفس آدمى.

2 ـ تدبیر منزل است كه مربوط است به اداره امور خانوادگى و آنچه تحت این عنوان مى گنجد.

3 ـ سیاست و تدبیر مُدُن كه درباره روشهاى اداره جوامع بشرى سخن مى گوید.

و به این ترتیب آنها به اخلاق شكل فردى داده، آن را در برابر «تدبیر منزل» و «سیاست مُدن» قرار مى دادند.

بنابراین «علم اخلاق» شاخه اى از «فلسفه عملى» یا «حكمت عملى» است.

ولى امروز كه علوم شاخه هاى بسیار فراوانى پیدا كرده و به همین دلیل از هم جدا شده است، فلسفه و حكمت غالباً به همان معنى حكمت نظرى و آن هم شاخه اوّل آن، یعنى امور كلّى مربوط به جهان هستى، و همچنین مبدأ و معاد اطلاق مى شود. (دقّت كنید)

در این كه حكمت نظرى با ارزشتر است یا حكمت عملى، در میان فلاسفه گفتگو است، گروهى اوّلى را با ارزشتر مى دانستند و گروهى دومى را، و اگر ما از زاویه هاى مختلف نگاه كنیم حرف هر دو گروه صحیح است كه فعلا جاى بحث آن نیست.

درباره رابطه «فلسفه» و «اخلاق» باز هم به مناسبتهاى دیگر به خواست خدا سخن خواهیم گفت.

منبع: کتاب اخلاق در قرآن




طبقه بندی: اخلاق قرآنی،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 02:44 ب.ظ ]

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

دانشنامه قرآنی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
حمایت می كنیم